گرامی باد یاد و خاطره جانفشانی های شهدای نفتچال- لفور سوادکوه
نفتچال پهناور ترين روستاي دهستان لفور در 47 کيلومتری شرق بابل
مردان بزرگی که هرگز فراموش نمی شوند.
اقوام و طوایف ساکن در نفت چال
طرح یک پیشنهاد برای بهبود وضعیت عمرانی و فرهنگی نفت چال
آموزش و پرورش در لفور
مجموعه یادداشت های همولایتی های عزیز
آنهایی که یاد و خاطرشان همواره در ذهن مان خواهد ماند
یاد نکن
سید اول و آخر
یادداشت های پراکنده
زيبايي حياط خانه
جنگل کرچن
مادر شهیدان مصطفی و علی اکبرمرادی/ همسر شهید محمد حسن مرادیُ بعد از ۲۴ سال صبر و پایداری در فراغ آن عزیزان به آن شهدای بزرگوار ملحق شد. روحش شاد.
غمنامه دوست عزیز و بزرگوار حمید رضا اسدی خواهر زاده آن بزرگوار به نقل از ویلاگ ایشان که گویای خیلی از مطالب است عینا در ذیل ارائه شده است.با عرض تسلیت به این دوست عزیز و همه بازماندگان.
حاجیه خدیجه خانم صالحی به ملکوت اعلی پیوست
بعد از ۲۴ سال دوری از همسر و فرزندان حاجیه خدیجه خانم ضالحی خاله عزیزم به آن شهدای بزرگوار ملحق شد چقدر سخته از دست دادن دو فرزند و همسر، خاله عزیزم می دانم ان راز و نیازهای نیمه شبت بود که تورا تجلی صبر کرده ،خاله عزیزم می دانم ان ایمان قویت بود که تورا راسخ و قوی کرد خاله عزیزم تو بهترین تعلقاتت را تقدیم کردی و می دانم وقتی معاون رئیس جمهوروریاست سازمان بنیاد شهید پیش تو امد تا تورا برای دریافت مدال .. به مرکز استان ببرد تو نرفتی و گفتی من مدالم رااز شهدایم گرفتم ،همسر شهید حاج محمد حسن مرادی مادر شهیدان مصطفی و علی اکبر مرادی گوارایت باد وصال با شهدا، می دانم توالان شاد و خوشحالی و ما را در غم اندوه از دست دادنت تنها گذاشتی ،خاله عزیزم سلام مارا به شهدایت برسان و مارا شفیع باش که می دانم تو مقُربی
ادامه مطلب
قیامت بی حسین غوغا نـدارد شفاعت بی حسین معنا ندارد
حسینی باش تا محشر نگویند چرا پرونده ات امضا نـــدارد ؟
حسینی باش تا محشر نگویند چرا پرونده ات امضا نـــدارد ؟

عالم همه قطره است ودریاست حسین(ع) خوبان همه بنده اند ومولاست حسین(ع)
ترسم که شفاعت کند از قاتل خویــــــش از بس که کرم دارد و آقا است حسیــن(ع)
ادامه مطلب
شهیدان عزیز و والامقامی كه با نثار جان و هستی خود، گوهر درخشان ملت مؤمن ایران را آشكار ساختند، و به همه ملت مظلوم در س ازدگی و استقامت را آموختند.حماسهی ملت ایران در دفاع مقدس، نمایشگر قلهی ظرفیتهای انسانی مردم این سرزمین خدائی است. قدرت ایستادگی و شجاعت، قدرت ابتكار و خلاقیّت، عمق هوشمندی و فطانت، پیوندهای فكر و عاطفی، صفای باطن و زلال اندیشهی ایرانی، و برتر از همه: ایمان عمیق و عملآفرین و تحولساز این ملت موحّد در جام جهاننمای این دوران پرحادثه، نشان داده شد. مظهر و نماد این دوران طلائی، شهیدان عزیز و والامقامند كه با نثار جان و هستی خود، این بنای رفیع را استحكام بخشیدند و گوهر درخشان ملت مؤمن را آشكار ساختند.یاد آنان همچون خونی كه به پیكر شخصیت ایرانی تزریق شود، زندگیبخش است. این یاد را همواره باید زنده و جاری نگهداشت.
![]() |
![]() |
![]() |
![]() |
|
شهید مصطفی مرادی |
شهید نورالله روح الله پور |
شهید تقی آشام |
شهید نظرعلی رستمی |
شهيد خيرالله عبادي نام پدر :علي ت. ت.:3/4/1345 شهادت:31/4/1366 محل شهادت: سومار گلزارشهيد:نفتچال شهيد سعيد كلاگر نام پدر: هاشم تاريخ تولد: 15/6/45 ت.شهادت:25/12/1364 محل شهادت: فاو گلزارشهيد:نفتچال شهیدعلی اکبر مرادی شهید محمد حسن مرادی




نام پدر:محمد حسن
ت.ت:14/12/1343
ت.شهادت:25/3/۶۴
محل شهادت: هورالهويزه
گلزار شهيد: چالی
سلام خدا بر آنان و بازماندگان صبورشان بویژه مادر/همسر/فرزندان دلشکسته آنها و همهی ایثارگران راه حق.این قصیده زیبا بیاد شهدای این روستا در وبلاگ شهدای لفور درج شده است. به خانواده های محترم این شهدا و همه نفت چالی ها ها تقدیم می شود.
یکی پيـری ابـوذر وار مـــــــرام است ورا حسـن مـرادی نيـز نــــام است
به دشت فـاو او مجـروح گـرديــــــــد همانجـا طاقت او هم تمــــام است
به همراهش دو شيرودوپسرداشت دوتا گـوش جـگـر نـور بصـــــرداشت
مصطفی در سنندج گشت پــرپـــــر علـیِ اکبـرش در هــور شنـــــــــاور
نه درهـورالـهـويزه اکبـــــــری داشت نه عين مصطفی خودياوری داشت
سـه مرد جنگـجو این شیر مــــردان هر سه ازنفـت چالنداین شـهيـدان
نـظـر رستـمـی خـــــط مريــــــــــوان شـده آمـاج تيـر قـوم عـــــــــــدوان
ز شهر فاو پرواز کـرده ايـــــن نـــــام شهيـد تشنـه کـام تقیِ آشــــــام
رضــای هـاشـمی خـــــط هويــــــزه سبـوئی از شهـادت سر کشيــده
نـظر و تـقــــــی و رضــا هـاشمـــی سـه ديـگـر از محـلـی مـــــــــرادی
عـليـرضـا مـفيـدی نــــــام بــــــــوده که در هورالعظيم قدش خميـــــده
مفيدی از شهميرزاد آمــــــد اينــــجا لفـورش شد قبـول در توی دنيــــــا
ز لاکــــوم آمـده محسن شعبانـــــی مـريـوان عمر او شـد جــــاودانــــی
از آن سومار کـه هردم ياد کـــردی شهادتگاه خـيـرالـه عبــــــــــــادی
زمـانـی بــاز تـو فـاو را يــــــــــــاد آور سـعـيــد کــلاگـر را يــــــــــــــاد آور
شـهيـد شهـرک فـاو بسـيارنـــــــــد شهیدان سعید از آن ديارنــــــــــد
مهـرداد خـليلی مأمـور حق بـــــــود شهيد صادق بیِ زرق و برق بـــود
دگـر برگشته ام من خط سومــــــار که تا دشمن ببينم ذلت و خــــــوار
نـورالـه روح الـه پـور را نديــــــــــــدم به عشق کربلا از عشق سـرودم
خيراله و سعيد , مهـرداد نورالـــــه شهيـد از نفت چالنـد نيز اينهــــــا
داود صــــادقی اهــل وفـا بـــــــــود ز جـانبـازی شـهـيـد کربلا شــــــد
داود در نفـت چال آمـد به دنيـــــــا شـهـادت را خـريد بر اهـل دنيـــــا
از دهه چهل نخستین قدمها در راه تاسیس مدارس اموزش و پرورش به سبک جید در لفوربرداشته شد. اداره آموزش و پرورش پل سفید نخستین مدرسه را در روستای لفورک که در واقع مرکز لفور تلقی می شد تآسیس نمود. دانش آموزان زیادی از روستاهای دور و نزدیک به این مدرسه می آمدند. به مدت ده سال دو دوره مدرک کلاس پنجم به دانش آموختگان اعطا گردید. در حالی که مدرک پایانی دوره ابتدایی تصدیق کلاس ششم بود.ولی مدرسه لفورک فاقد آن دوره بود.ولی زیاد طول نکشید که مدرسه ابتدایی بورخانی و همینطور دهکلان احداث شد.
در همان سالها نخستین قدمها در راه تاسیس مدرسه برای آموزش دوره ابتدایی به سبک جدید در نفت چال نیز که در آن موقع جمعیت زیادی هم داشت، برداشته شد ولی ادامه نیافت تا اینکه در سال 1343 اداره آموزش و پرورش پل سفید به اهالی لفور اعلام نمود که در صورت تامین زمین مورد نیاز برای احداث مدرسه یک دبستان بمناسبت جشن کذایی 2500 ساله (سالهایی که محمد رضا در اوج قدرت بود و دستور ساخت و ساز 2500 مدرسه را در سراسر کشور بمناسبت جشن فرمایشی دوهزاروپانصدساله صادرکرد) در یکی از روستاهای لفور احداث خواهد شد. تا آن موقع این در واقع نخستین بنای آموزشی بود که با معماری و مصالح متفاوت با آنچه که در لفور رایج بود، ساخته می شد. معماری خانه های لفور خانه هایی با چوب و گل بود که سقف ان به گالی یا همان کاه برنج پوشانده می شد و عموما دو یا سه اتاق بیشتر نداشتند. بنا های قبلی مدارس در روستاهای لفورک و بورخانی عموما یک ساختمان با همان مصالح بومی بودند. مرحوم آقا رضا خناری زمین این مدرسه را در اختیار اداره آموزش و پرورش قرار داد و مردانی از روستا ب پشتوانه اهالی فرهنگ دوست نفتچال برای احداث مدرسه داوطلب و پیشکار شدند. به این ترتیب اولین مدرسه با نقشه و مصالح متفاوت بمناسبت جشن مذکور در سال 1249 اغاز شد. بگذریم از اینکه در ساخت این مدرسه مردم نفت چال و نمایندگان آنها همت والایی از خود نشان دادند. به این ترتیب نفتچال هم در ردیف روستاهای دارای مدرسه قرار گرفت و دانش آموزان نفت چالی در پاییز سال 1350 پا در مکان مقدس مدرسه روستای خود گذاشتند. با چه صفایی و چه ابهتی! در واقع پاییز سال 1350 هجری شمسی نقطه عطفی در تاریخ نفتچال بود.مردم روستا به همت مردان و زنان خود به آرزوی دیرینه اش، دست یافتند. مردانی که امروزه یادی از آنان نیست اما اهل فرهنگ وامدار آنانند. ساختمان مدرسه همچون نگینی در قلب روستای نفت چال می درخشید. دانش آموزان نفت چالی از دبستان بورخانی به این مدرسه کوچ کردند. چه دیدنی بود صف های دانش آموزان سرتراشیده با یقه های سفید و منظره حضور معلمان دلسوز که اطفال گریز پای روستا را به مدرسه می کشاندند. در آن سالها با تصدیق کلاس ششم ابتدایی می شد در شغلی مناسب و رتبه خوب در یک اداره دولتی مشغول به کار شد. یاد آقایان دیوخار و خوانشریفیان، حسن پورو صبح خیز و ...بخیر این نخستین معلمان روستای نفتچال.
اولین دوره فارغ التحصیلان کلاس پنجم ابتدایی روستای نفت چال آقایان علی اصغری، داریوش مهدوی، محمد اصغری، محمدحسین حیدری، محمدزمان صالحی، علی جان کجوری، عیسی احمــــــــدی، علی خلیلی، غلامحسین کجوری، الیاس اصغری، اسدالله حمزه ای، احمد باقری، کاظم احمدی، اسماعیل درزی و ....که آقای حسن پور معلم این عزیزان بوده است. نمی دانم که آیا معلمان امروز یعنی شاگردان دیروز ایشان یادی از ایشان می کنند یا نه ؟
از آن روزها سالها می گذرد، اما نسل امروز وامدار مردان و زنانی می باشند که در پستی و بلندیهای روزگار مردانه ایستادند و شانه های نحیف خود را زیر بار سنگین فرهنگ این مرز و بوم گذاشتند زنان و مردانی که بی ادعا گچ که نه! خون دل خوردند و فریاد کشیدند و سوختند و قامت مردانه اشان در کنار تخته سیاه خمید، انسانهای شرافتمندی که در گذشت ایام در برابر فخر فروشی های دیگران تحقیر نشدند و هیچگاه شرافت انسانی خود را از دست ندادند و در روزگاری که در آن روستاهای دورافتاده هیچکس جز خدا برکارشان نظارتی نداشت به فکر کم فروشی نبودند و همه هم وغمشان تحصیل و تربیت فرزندان این مرز و بوم بود. آنانی که هر روز بغضهای خود را از ناملایمات فرو خوردند و همچون پدری مهربان به کلاس وارد می شدند. کلاسهایی با چند ده نفر دانش آموز با نگاهها ی مختلف و تفکر معصومانه، که هر یک معلم خود را سنگ صبوری برای غمها و شادیهایشان می دانستند.معلمان مردان بزرگی که غم نان زانوانشان را لرزان و کمرشان را خم کرد اما دلهای دریةةةایی شان فراتر از زمان و مکانی بود که در آن حضور داشتند.
بی شک اگر نبودند معلمان این مجاهدان صحنه های علم و فرهنگ، جامعه امروزمان معلوم نبود چه وضعیتی داشت؟ .آیا جز خدا کسی هست که بتواند به تلاشهای شبانه روزی این قشر مظلوم پاسخی شایسته دهد؟
کلاسهای درس در مدارس روستاهای لفور نه به مفهوم امروزی کلاس بود و نه با استانداردهای آموزشی منطبق بود.اتاقهای کاه گلی با پنجــــره ای کوچک و سقفی از تیر و تخته و بخاری هیزمی گوشه کلاس قرارداشت. میزو صندلیهای بزرگ چهار و پنج نفره، تخته سیاه و گچ و دانش آموزان موجوداتی دوست داشتنی با چشمانی متعجب و ترسان از ناظم مدرسه که با ترکه های آبدار ش، گویی حکومت نظامی در حیاط مدرسه برقرار بود..
فراش مدرسه انسانی صبور، معلم مدرسه الگویی کامل برای دانش آموزان و مدیرمدرسه فردی با دیسپلین خاص و قابل احترام برای دانش آموزان و همه اهالی، دانش آموزان با سرهای تراشیده و یقه های سفید باصدای زنگ مدرسه (که صدای آن تا گوشه کنار روستا شنیده می شد) هر روز به کلاس می رفتند. در ساعت تفریح هرکس باهر چیزی که همراهش بود رفع گرسنگی می کرد.یکی با گاز زدن به، یکی بامغز گردو یکی با تکه ای نان. درس فارسی به متون سنگین کلیله و دمنه، گلستان و بوستان مزین بود. کتاب علوم و اجتماعی هم به نقاشی های ابتدایی، قلم و دوات برای نوشتن و کاغذهای کاهی هم که مرکب روی آن پخش می شد.
دانش آموزان شاهد سوختن معلمینشان بودند، معلمهایی که اکثرا غریب بودند و از دیاری دیگر یا از شهرهای دورافتاده و عموما مجرد به روستها می آمدند و دانش آموزان نیز نظاره گر تحلیل و آب شدن شان در کلاس بود ند و می دیدند که آنها با چه عشقی و چه شوری سعی دارند، خواندن و نوشتن را به آنها بیاموزند و آنها از ترکه و غضب او می ترسیدند. اما با این وصف او کعبه آمال آنها بود و تجسم آینده بچه های روستا واین بود که اغلب دانش آموزان می خواستند معلم شوند. از همه کار معلم تقلید می کردند از نوع کفش پوشیدنش تا لباس و حرف زدن و دادزدن حتی چوب زدن و تنبیه کردنش تقلید می کردند. اوبه انها اخم می کرد و آنها هم دوستش می داشتند چون شاهد سوختنش بودند ومی دیدند که چگونه در کلاس آب می شود و بازهم غم انها را دارد.
بالاخره مدرسه راهنمایی خیام لفور اولین مدرسه بخش لفور غربی بود که برای تحصیل دانش آموزان در مقطـــع راهنمایی در سالهای 55 - 56 احداث شده بود.قبل از آن دانش آموزان علاقمند به ادامه تحصیل برای دوره راهنمایی و دبیرستان به شهر های همجوار می رفتند.
یاد یاران چکمه پوش دیروز این مدرسه و یاد سازندگان آن مشهدی اردشیر، حاج ذات الله و امین الیاسی حاج ملــــــــــک ،حاج مفیدی و استاد امین رزمجو اولین مدیر این مدرسه به خیر
سید اوّل و آخر
مرحو سید کمال حسینی سید اوّل و آخر روستای نفت چال بود. سیدکمال فرزند مرحوم سید جلال، و نام مادر بزگوار او خاله بزرگ صالحی بود. سید ده روزه بود که مادرش به بیماری صعب العلاج مبتلی شده بود. نقل است والدین سید (در همان سنین کودکی اوو ظاهرا بعد از بیماری مادرش)، از هم جدا شدند. سرپرستی سید و مادر بیمارش را جد مادری او مرحوم صمد صالحی(برادر مرحوم ملارحمت الله صالحی) بر عهده گرفت. هنوز سالهای کودکی اوسپری نشده بود که سید جد خود را از دست داد. سید کمال پس از فوت جدش با اینکه کودکی بیش نبود در واقع نگهداری مادرش را که ناتوان بود، برعهده می گیرد. مردم نفت چال شاهد بودند که او چگونه با سختی ها و شدائد روزگار دست و پنجه نرم می کرد. سید کار وتلاش را از کودکی و نوجوانی تجربه کرده بود. او در سن 27 سالگی با بیماری سختی مواجه شد و به واسطه همین بیماری، در بیمارستان امام خمینی(ره) تهران بستری گردید و متاسفانه در اثر آن بیماری از دنیا رفت. مادر او در حالیکه داغ سید جوانش را بر سینه داست، 18 ماه پس از فوت سید از دنیا رفت. متاسفانه ازدواج سید نیز ثمری نداشت و از او یادگاری بجا نماند. خدا می خواست که او سید اول و آخر روستای نفت چال باشد. چهره معصوم و مومنش همواره در اذهان و یادها (حتی ذهن ویادکسانی که یکبار اورا دیده اند.) ماندگار خواهد بود. یادش گرامی و روحش شاد
دایی جان کاله چرم را که به پا می بست انگار آماده رزم می شد.تبر بر دوش سوار بر اسب برای جمع آوری هیزم جهت سوخت زمستان یا برای تحویل شیفت گاوبنه راهی جنگل کرچن می شد. من همیشه می خواستم همراه او به جنگل کرچن بروم ولی از آنجا که خیلی کوچک بودم و رفتن به آنجا برایم سخت بود. او نه دل مرا می شکست و نه مرا به جنگل می برد. همیشه تاچند صد متر که همراهش می رفتم بنحوی مرا جا می گذاشت. یک روز به اصرار پشت سرش راه افتادم. سرسبزی، زیبایی و سکوت وهم انگیز جنگل برایم ترسناک بود. یک لحظه گویی دایی را گم کردم اما طولی نکشید که به صدای تبر دایی را یافتم و دایی هم برایم قدری ازگیل و ولیک چید. دایی کتلی برای خود برداشت و بعد باهم برگشتیم. انگار آنروز دایی قصد جنگل کرچن را نداشت. داغ رفتن به کرچن هنوز بر دلم هست. یادم نمی رود. هر وقت کسی از جنگل کرچن تعریف می کرد داغ دلم تازه می شد.
دایی جان به همراه سایر چارودارها، کله صبح اسبها و قاطر ها را برابر وعده به ردیف راهی منازل مردم می کردند تا آنها را در حمل وسایلشان در کوچ بهاره به ییلاق یاری دهند.کار چاروداری دایی خیلی خواهان داشت، چون هم کار بلد و دل سوز بود و هم راه بلد. در سربالایی های جنگل سیال و کرچن وقتی صدایش را سر می داد و طالبا وامیری می خواند. سوز صدایش مو را بر اندام جنگل نشینان راست می کرد.
اما حالا بقول دوست عزیز نفتچالی"
حالاهر وقت کسی از جنگل کرچنها تعریف بكنه داغ دل همه را تازه میكنه:آن روزها كه جنگل كرچنها زيرچكمههاي صاحبان رئوف و مهربانشان تننازي ميكرد هیچ کس هيچوقت فكر نميكرد به اين زوديها به مخروبه مخوف تبديل شود كه نه تنها صاحبش را نشناسد بلكه ميزبان هيچ انسان رئوفالقلبي هم نباشد. كرچنها زخم خورده و مجروح حكايات زيادي را در دل دارند ولي كجاست محرمان دلسوزيكه شنونده اميني باشند.متن فوق بازگوكننده حالوهواي دو و سه دهه گذشته يا حتي بيشتر است . مرداني كه صداي گامهاي آنها حتي براي ريشههاي درختان آشنا بود امروز اگر هم در قيد حيات و در سلامت كامل باشند ديگه غريب شدند يعني غريب نگهداشته شدند. دستان نامحرمان و دلهاي بيرحم چه دلهاي مهرباني را كه نشكستند و چه گامهاي آشنايي را براي عبور از معبرهاي محلي قطع نكردند. متن فوق دل ملتهب و تاول زده همه را بدرد می آورد. شما كه نوشتي آرزوي ديدن كرچن را در دل داشتي پس اجازه بده بگم كه هرگز آرزوي ديدن زخم عميق دلهاي آن كرچنيهاي عزيز را كه بدست اغيار ايجاد شده را نداشته باش، كه حتماٌ طاقت فرساست.
و بقول دوست عزیزم قاضیکلایی
یادش بخیرآن روزها که ازدرس ومشق رها می شدیم یک سری به منزل (گاوبنه) کرچن سر می زدیم یک روز کامل را در آنجا می ماندیم. چقدر خوش می گذشت اما افسوس دیگر هیچ نه ملکی نه گاوی نه از صاحبان و نگهبانان رئوف مهربان آن خبری است. نه از درختان افرا انجلی وتوسکا با واش های فراوان آنجا ،کرچن وشیلاک غمناکند چون دیگر صدای اویای(صدای گالش که بااین صدااعلام حضور می کنند)صاحبان و رهگذرانشان را سالهاست که نمی شنوندچه سوت کور است دیگر صدای زنگ و تال(جرس)و زنگ هیچ جنبنده ای شنیده نمی شود افسوس و صد افسوس ، بگذار بمیریم از درد بی دردی
اتفاقا آقا حمید این جمله بالا " هر وقت کسی از جنگل کرچن تعریف می کرد داغ دلم را تازه می شد." بیشتر منظورم آقا حمید بود که در ساعات تفریح در حیاط مدرسه (احتمالا بعد از رفتن ایشان به جنگل آنجا) از زیباییهای جنگل کرچن در حیاط مدرسه برای ما تعریف می کرد.
وبه قول دوست عزیز آقا عارف جمشیدی
یادش بخیر آون زمونا
قرآن سِواد داشتنشون مَدْرِک لیسانسی بیه
زبان خارجي شون زبان عربي بیه
حساب فصل و ماه وسال ما های طبری بیه
تِلِّم زنی و گو دوشی نِشان برتری بیه
آهای بِرار و خاخِرون رسم قدیم عالی بیه
ادامه مطلب
من نخامبه مه ره تقدير هاكنين ياد اين ميرز عموي پير هاكنين
میرزا وهاب جاودان به تمام معنا میرزا بود. به قوانین آشنا و تقریر او لااقل در سطح لفور بی نظیر بود. بزرگان روستا های لفور و حتی شیرگاه و زیراب برای نوشتن اسناد و عریضه هایشان او را دعوت می کردند. میرزا وهاب مردم را در گرفتاری هایشان به آنچه شایسته آنها بود. مشورت می داد. نسخ دستی که به قلم او به تقریر در آمده است را می توان نزد اغلب قدیمی ها پیدا کرد.
صوت و لحن منحصر به فرد ملا اسحاق، به اشعار و سروده های الهام گرفته از عمق ذوق و عشق مرحوم عشقی روح می بخشید. وقتی که صحن و حیاط تکیه بالای محل در شب و روز عاشورا از کوچک و بزرگ روستا پر می شد. روزگاری که بزرگی و خردی مفهوم داشت. او از میان جمعیت برمی خاست. ناخود آگاه کوچه ای در بین جمعیت باز می شد. ملا اسحاق اشعار مرحوم عشقی را از حفظ و با صوت و لحن منحصر بفردش، می خواند. گویی صحنه های کربلا را به تصویر می کشید.همه مجذوب و مسحور صدای رسا و برآمده از عمق حزن و اندوهش می شدند.
ملا اسحق در اواخر عمرش خیلی کم می خواند. در بین ابیات مرثیه گاهی سینه زنی را متوقف و چند کلمه ای هم روضه می خواند. در مرثیه های نوحه دار، برای چند لحظه سینه زنی متوقف و ایشان چند بیت نوحه را با صدای پرطنین و حزن انگیز می خواند. حزن و اندوه همان چند بیت مثل داغ بر دل همه باقی می ماند. صدای پرطنین و با شکوهی که انگار از متن دل های آتش گرفته به گوش می رسید.
مهارت مشهدی علی اصغر در شکسته بندی بی نظیر بود. بدترین شکستگی ها را درمان می کرد. انگار معجزه می کرد. برای شکستگی های خیلی بد گاهی مریض را شش ماه تحت مراقبت خویش می گرفت. او بدون چشم داشت یا درخواست حق الزحمه این کار را می کرد. او یک ارتوپد به تمام معنا بود. استخوانبندی انسان را خوب می شناخت. مرحوم پدرش و دوتا از برادرانش هم به کار شکسته بندی وارد بودند ولی او استادی به تمام معنا بود.اگر بگویم از بهترین طبیب های ارتوپد امروزی هم وارد تر بود، اغراق نگفتم. باید داستان انواع شکستگی هایی که او درمان کرد را از بسیاری از بیمارانش پرسید. نقل است که خداوند در هر سر ذوقی قرارداد.خوش به حال کسی که ذوقش را دریابد. ذوق و هنر ایشان گویی همین شکسته بندی بود.چگونه است که یک آدم فاقد سواد خواندن و نوشتن و آموزش ندیده روشهایی را برای درمان شکستگی ها ابداع و به کار می گرفت که نه تنها در آن زمان بلکه در این عصر و دوره هم تازگی دارد. داغ فرزند جوانش را بر سینه داشت. سنگینی این غم، برای او قابل تحمل نبود.حیف که زود از این دنیا رفت.
ادامه دارد
روستاي نفت چال پهناور ترين روستاي دهستان لفور در ارتفاع حدود 450 متري از سطح دريا واقع شده است. اين روستا از 11آبادي كوچكتر شامل مركز روستا و پليكا، سوكلا، قاضيكلا، پاپك، تاشيه، سوته،ميانسي، تپه سر، چرا سرك (چرسرك) و وساله، تشكيل شده است. ناحيه مركزي روستا در چاله اي بين دو دره پاپك و پليكا قرار دارد ولي آبادي هاي آن هريك بر روي تپه هاي اطراف، با چشم اندازي بسيار زيبا واقع شده اند. دسته بندی اقوام و طوایف برحسب آبادی محل سکونت در ادامه مطلب ارائه شده است.
ادامه مطلب
مردان خانواده هایی که از خودشان زمینی برای کشت و زرع نداشتد و یا حرفه ای خاصی هم بلد نبودند، به قرار می رفتند.
گاهی هم افراد خانواده پرجمعیت نونخوراهای اضافی خودرا به قرار می فرستادند. بعضی از خانواده ها از سر اجبار و فقر دختر یا پسر خود را به نوکری یا کلفتی به خانه ارباب یا پولدارها می فرستادند. بعضی از خانواده های فقیر فرزندان پسر خود را از زمان خردسالی به قرار می فرستادند. گالش ها از این بچه ها برای
![]() |
نگهداری گوساله هایشان استفاده می کردند. به مودکان خردسال در گاوبنه گوک پی می گفتند. چند نوع قراری مرسوم بود. که بد ترین نوع آن پوستمزدی قرار(کار کردن در قبال خورد و خوراک روزانه) بود. پوستمزدی قرار یعنی فرد در قبال همه کارهای که از صبح تا غروب انجام می داد تنها سه وعده غذای بخور و نمیر دریافت می کرد. در آن سالهای سیاه نداری تازه همین هم غنیمت بود و ارباب ها با هزار منت جوانان خانواده های فقیر را برای پوست مزدی قبول می کردند. نوع دیگر قراری با اندکی دستمزد همراه بود. گاهی هم علاوه بر دریافت غذای بخور و نمیر و اندکی دستمزد، لباس کهنه های بچه های ارباب را هم دریافت می نمودند.
قراری نوعی بردگی بود وشخص قراری در واقع برده به حساب می آمد لذا باید هرنوع رنج و زحمت و تحقیری را تحمل می کرد. گاهی اتفاق می افتاد که جوان قراری به خاطر سختکوشی و صداقتش دل ارباب را بدست می آورد و یا زرنگی و چالاکی خود دختر ارباب را شیفته خود می ساخت و به این طریق داماد ارباب می شد. اما دامادقراری هیچ وقت قرب و منزلت فرزندان ارباب را نداشت. آب آوردن، شکستن هیزم، دوشیدن گاو ها، گله بانی، چوپانی، کار در مزرعه در فصل کاشت و برداشت و حتی انجام کارهای خانه از جمله وظایف یک فرد قراری بود.
خوشبختانه قراری از نوع پوست مزدی امروزه بکلی منسوخ شده است ولی متاسفانه قراری با اندکی دستمزد گویی در حد انگشت شمار هنوز رایج است.
زبان حال فقرای اون دوره زمونه به قول استادجلالی
گته خدا آخه منم بندومــه چه شه زن و وچه شرمندومه
اربابشون مردم ره ترسنینه ژاندارم وقزاق جا لرزنینه
همه جوره فقیری پر رنگ بیه رعیت شون کار و بار لنگ بیه
ارباب چکه دیم تش پرسه آدم گیج بیه ارباب دور گرسه
آی فقیری تش دکفه ته دل ره
الحمدلله امه دوره خار بیه بیگاری با کاغذ و خودکار بیه
پی نوشت دوستان در ذیل این پست.(مطلب از دوست عزیز نفتچالی)
هميشه شرايط حاكم تعيين كننده است. آنموقع آنطور مجبور بودند كه زندگي را به امكانات و شرايط موجود وفق بدهند و امروز به نوعي ديگر.
قرارداديها (قراريها) همواره نمي توانند براي آينده خيلي برنامه ريزي كنند چون شرايط همكاريشان را به نحوي طراحي ميكنند كه از نظر مقررات از خيلي امكانات رفاهي و معيشتي برخورنباشند و كارفرما راه را براي انفصال خدمت افراد شاغل و تحتامر خود باز گذشته تا هرموقع كه احساس كند نيازي به آنان نيست عذرش را بخواهد.
اربابان آن روز يه شبه ارباب نشدند و همه آنها يا كشاورز بودند و يا دامدار، و حتي خودشان دوشادوش قراريهاشان كار ميكردند و لي خوب طبيعياست كه ميبايست زندگي بهتري هم خودش و هم فرزندانش نسبت به ديگران داشته باشند.
همه ما به ياد داريم كه آن زمان اگر كسي ملك و مال نداشت و قراري هم نميشد مجبور بود با صدقه زندگي خودرا پيش ببرد چون آن محيط مفر ديگري نبود.
ثواب یک صلوات و قرائت سوره های مبارکه حمد و فاتحه نثار ارواح پاک همه مومنین و مومنات از اولین تا آخرین از پیر تا جوان که در این سرزمین آرمیده اند.
بسیاری از ما انسان ها آنچنان فراموش گر گروگان هاى خاك شده ایم گويا خود به جمع آنان نخواهیم پيوست، و اگر لحظه اى به طور جدى انديشه خود را به كار بگيریم و و گور و گور نشينان را به تصوير بكشیم، و يا در گورستانى حاضر آيییم و از نزديك گورها را ببينند شايد به خود آيیم و راه درست را پيدا نماییم و با درك درست سرانجام اين دنيا، به جهان آينده بينديشیم، و اسباب نجات و رهايى خود را فراهم آوریم،
|
بس نامور به زير زمين دفن كـــرده اند |
كز هستيش به روى زمين بر نشان نماند |
آنچه را كه مردگان ديدند اگر شما مىديديد، ناشكيبا بوديد و مىترسيديد، و اگر مىشنيديد آنچه را كه مردگان می شنیدند، فرمان مىبرديد.
ولى آنچه آنها مشاهده كردند بر شما پوشيده است، و بزودی پردهها برای شما هم کنار خواهد رفت.اگر چه حقيقت را به شما هم نشان دادند، اگر بدرستى بنگريد؛ نداى حق را هم به شما رسانده اند، اگر خوب بشنويد؛ همچنین شما را هم به راه راست هدايت كردند، اگر هدايت بپذيريد.راست مىگويم، مطالب عبرت آموز و اندرز دهنده را آشكارا ديديد، و از حرام الهى نهى شديد و پس از فرشتگان آسمانى، هيچ كس جز انسان، فرمان خداوند را ابلاغ نمىكند.
فَإِنَّكُمْ لَوْ عَايَنْتُمْ«» مَا قَدْ عَايَنَ مَنْ مَاتَ مِنْكُمْ لَجَزِعْتُمْ وَ وَهِلْتُمْ وَ سَمِعْتُمْ وَ أَطَعْتُمْ.وَ لَكِنْ مَحْجُوبٌ عَنْكُمْ مَا قَدْ عَايَنُوا«» وَ قَرِيبٌ مَا يُطْرَحُ الْحِجَابُ .وَ لَقَدْ بُصِّرْتُمْ إِنْ أَبْصَرْتُمْ وَ أُسْمِعْتُمْ إِنْ سَمِعْتُمْ وَ هُدِيتُمْ إِنِ اهْتَدَيْتُمْ.بِحَقٍّ أَقُولُ«» لَكُمْ لَقَدْ جَاهَرَتْكُمُ الْعِبَرُ وَ زُجِرْتُمْ بِمَا فِيهِ مُزْدَجَرٌ .وَ مَا يُبَلِّغُ عَنِ اللَّهِ بَعْدَ رُسُلِ السَّمَاءِ إِلَّا الْبَشَرُ (نهج البلاغه (20) و من خطبة له عليه السلام)
ادامه مطلب
روز چهارشنبه مورخ 9/8/86 مراسم سومين روز در گذشت مرحوم حشمتالله درزي در حسينيه بالاي نفتچال برگزارشد.مراسم تا ظهر پايان يافت و ...
ادامه مطلب
زيبايي حياط خانه مشهدی شرف در روستا معروف بود. پرچين و نرده های مرتب دور تا دور حياط بدون در رو مگر از محل لوش و یک کلک در گوشه حیاط كه جاي دروازه هاي امروزي بودند. كلک چهارعدد چوب بلندبود در دو طرف پرچين و چوبهای در بین آنها که به این ترتیب راه ورود با آن بسته مي شد. اولين چوب روی زمين و چوبهاي بعدي روی آن قرارمیگرفت. تمام سطح پرچين و نرده در اواخر فصل بهار تاپایان تابستان با اطلسي هاي رنگي پوشيده شده بودند كه ما به آن كکی مارین مي گفتيم . ککی مارین با گلهایی به رنگهاي سفيد و آبي و بنفش و ....دور تا دور حياط كنار پرچين انگار گل صفا كاشته شده بود و غروبها باز مي شد و فضاي شادي به حیاط خانه و روستا مي داد. با فاصله اي دورتر از آن نيزدرخت كاشته شده بود چنداصله گوجه سبز دو اصله هلو، چند اصله آلو (ستی)، دواصله انجير يكي گرم كه تابستان ميوه مي داد يكي سرد كه پاييز ميوه مي داد ، دو اصله پرتقال يكي نارنج چند اصله به که تعدادی از آنها گرم و در تابستان میوه هایش می رسید و تعدادی هم سرد و بقول ما شال به که در اواخر پاییز میوه های آن می رسیدند. همه هرس شده و تمييزو با نشاط . ابیاری همه اینها طبیعی و با اب باران انجام می شد. نهری از وسط حياط ننه عبور می کرد.
از روستا به سمت جنوب كه خارج مي شدي اول از قبرستان عبور میکردی بعد حاشيه جنگل كه به آن دارکلا مي گفتند. در مسير دارکلا چشمه ای با آب سنگین. از دارکلا به سمت رودخانه بعلت شيب زياد باید راه پرپیچ و خمی در مسیر سرپایینی را طی می کردی تا به زمین نسبتا هموار لوکشت می رسیدی در پايين لرگي و بالا لرگي و شمشاد ها ی روییده در زرد گل که درسمت مشرق آن وساله قرار داشت. با ادمه مسیر به سمت رودخانه بعد از لوکشت از قسمت جنگل سرازير مي شد که اب باران در آنجا بعلت شيب زياددر مسير خود بستر ي عميق حفر كرده بود و که در حدود یک فاصله 100 متری از ميان دو صخره رسي رد مي شد . با ادارمه مسیر به نفت اولی می رسیدی. نفت اولی استخر بزرگي با عمق متوسط دو متر یا بیشتر، جواناني كه از گرما بستوه آمده بودند جهت شنا به نفت اولی مي رفتند. در تمام طول تابستان (به استثنای روزهای بارندگی) آب رودخانه زلال و ولرم بود.
اوايل تابستان بود.نسيم خنكي لابلاي درختان جريان داشت و صداي شر شر رودخانه به گوش مي رسيد . زير پايمان پر بود از علفهاي وحشي .
خلاصه اول اطلسي هاي روي پرچين ها خشكيدند .هيچ تحمل دوری ....... نداشتند .پرچين شد مشتي چوب خشك كه گربه ها در آن برای خود دررو درست كردند و يواش يواش ريخت و نابود شد. سپس گل ها و بوته های ککی مارین شوع كردند به كوچك شدن و تبديل به بوته هاي نحيف و نيمه خشك شدند كه رمق گل دادن را نداشتند . در ميان درختان اول هلو ها صدمه خوردند. اول برگهاشان ريخت بعد شاخه ها خشك شدندو بعد افت به درختان ديگر.
ننه كه رفت صفا هم از حياط قشنگ روستا رفت. بجاي درختان هلو، الو، اطلسي ها و کوکی های رنگارنگ كنار ديوار يك حیاط خشکیده و بی صاحب بجا ماند. دل ما هم كويري شد ما عادت داشتيم شبها با یاد بازی در کوجه های محل، تیرجاری، تکیه پیش، آقاپیش و محیط باصفای اطراف روستا به بخواب برويم و صبحها با صداي اذان ملای روستا از خواب بيدار شويم قصه شاه باجی و گلشا و ملا مارجان نيمه تمام ماند . هواهم انگار كويريري شده بود اسمان عقيم مزرعه هم خشكيد . بيداد شد بي داد.
حالا روي تپه دارکلا بنشینیم و چشم بدوزیم به خط افق كه شايد غبار جاده هاي کمرنگ کمج و لوکشت و تاشیه نويد تجدید خاطره های ان زمان با صفا را داشته باشد.
ادامه مطلب
منطقه لفور داراي آبادي هاي متعـددي مي باشد از جمله: نفت چال، بورخاني، لفورك، پاشاكـــلا، ميــــرار كلا، گالشكلا، گـشنيان، اسبــوكلا، لفورك، شارقلت، دهكــــــلان، مـــرزيدره، عالم كلا شاهكلا/امام كلا، رئيس كلا، كالـــيكلا، كفــاك، چاكـــــــسرا، چاشتخواران و لرگچال، كه متاسَفانه امروزه اغلب روستاهاي آن به علل گوناگون خالي از سكنه اند. روســـــتاهاي لفورك، اسبوكلا، چاشتــــخواران، گشنيان و ميراركلا، با آبگيري سد البرز به زير آب خواهند رفت و ساكنان آن به شهر ها و آبادي هاي نقاط ديگر مهاجرت كردند.
نفتچال
نفتچال پهناور ترين روستاي دهستان لفور در 47 کيلومتری شرق بابل و در بخش آزر رودبار لفوردر کنار نواحی جنگلی لفور واقع شده است. تقریبا در منتهی الیه جاده شیردارکلا به لفور که پس از این روستا وارد روستای زیبای دیگری بنام بورخانی می شویم. مردمان نفت چال همانند ساير مردم روستا هاي ديگر لفور و اصولا سوادكوه، بسيار باصفا بوده و در گذشته داراي زندگي نيمه عشايري بوده كه تابستانها را در ييلاقات لاکوم و لرزنه می گذرانند. حومه روستا از جنگلهای زيبا و ديدنی كه رودخانه پايين دست آن در گذشته بسيار ديدني كه در تابستانها پذيرای بسياری از علاقمندان جهت شنا يا ماهيگيری بوده است. متاسفانه اين رودخانه در سالهای اخیر بواسطه احداث سد البرز بخش اعظم آن، بافت و بستر قدیمی خود را از دست داده است. آب اين رودخانه در بالادست آن یعنی منطقه کفاک و خربمرد ويا در سرشاخه ديگر آن يعني منطقه موزين و منپل بسیار زلال و محل تخمگذاری ماهی های عظیم الجثه آزاد بوده است. در حال حاضر متأسّفانه بدليل عدم کسب وکار درست برای جوانان اين روستا و روستا هاي مجاور ، انگيزه ای برای ماندن در روستا باقي نمانده است و بدون استثنا بمحض تشكيل زندگي، به شهرهای اطراف کوچ می كند.
ادامه مطلب
نفت چال را ازنو بسازیم وضع فعلی آن میراث گذشتگان است. میراث تو برای آیندگان چیست؟
سلام بر لفــور و ملت متدين و مردم با وقار و بي توقع و با گذشت آن سلام بر مردم سخت كوش و بي ادّعاي من سر و شارقلت، سلام بر مردم صميمي و مهربان دهكلان و پاشاكـلا، درود خدا بر مردم فهيم و مرجع پرور نفت چال و روح بلند و پرفتوح فقيه و مرجع عاليقدر جهان تشيع حضرت آيت الله العظمي اسماعيل صــالحي مازندراني، سلام اوليـــا خدا بر مردم متدين و متين مردم بورخاني، سلام بر مردمان غيرتمند لفورك و اسبو كلا، سلام بر مردم خونگرم ميرار كلا و گالشكـــلـا، سلام برمردم بلند همت رييس كلا و عالمكلا، درود خدا بر دستان پينه بسته زنان و مردان سخت كوش اين ديار و آبادي، درود حق بر گالش و چوپان و زارع و كشاورز، دانشجو و دانش پژوه و طلبه اين ديار منطقه سرسبز مازندران، تعظيم و تكريم به پيشگاه همه آنانيكه لفوري اند و به لفــــــــوري بودنشان افتتخار مي كنند. درود و صلوات بيكران به آستان مقدس معصوم زادگاني كه هادي و راهنماي گذشتگان ما بودند و امروز ه نيز ما از بركت آستانشان بهرمنديم و مإمن و پناه ما بي پناهانند. از امام زاده سيد علي آل كيا در امام كلا تا امام زاده سيد محم آل كيا در نفت چال، و بالاخره درود و سلام جق جلّ جلاله بر هفتاد شهيد مظلوم اين منطقه كه هريك همچون ستاره اي پرفروغ بر آسمان دلهاي مردم ين منطقه روشني مي بخشند.
ادامه مطلب
وقتي به نفتچال،زادگاه عزيزخودم فكر ميكنم غمهايدلم بيشتر مي شود. به گذشته اش ، به حالش ، به آينده اش ....گذشته درخشان ، حال ركود و ياس ، آينده غمناك.يك لحظه گذشته اش را در ذهنتان تجسم كنيد. مملو از جمعيت ، در همه خانهها باز ، همه مشغول كاروزندگي،حسن احمدرا صدا مي زنه و عباس علي را ، و رضا با حسين با صداي بلند مشغول حرف زدن است ....صداي زنگ صبح مدرسه و آمين گفتن دهها دانش آموز و صدا قوقولي قوقوي خروس و قدقد مرغ ، آن طرف تر صداي ماماي گاو و بع بع گوسفند و گاه گاه صداي واق واق سگ... جيگ جيگ گنجشك و غارغاركلاغ همه و همه از زيباييهاي نفتچال گذشته را در ياد و خاطره زنده و مرور مي كند.....اما چند روز گذشته توفيقي دست داد و به نفتچال رفتم . عزيزان هم روستايي من خوب ميدانند كه آدم وقتي آنجا باشد و در داخل منزل هم بشيند همه صداهاي فوق را مي شنود . ولي افسوس .... يك لحظه تو فكر رفتم ، گذشته خود و نفتچال را در ذهنم مرور كردم . همه آنهايي را كه به ياد داشتم ، از قيافهها ، از طرزصحبت كردنها و نوع رفتار و ... احساس كردم همه آنهايي كه از دنيا رفتند ، در عالم حيات هستند و مشغول كار و زندگي روز مره خويشند. وقتي به خود آمدم اول فكر كردم درعالم رويابودم و همه آنهارا در خواب مي ديدم اما نه، من در خواب نبودم ، سنگيني حزن و غم فراق ومحروميت از همه آن نعمات ، مرا از حال برده بود . سكوت ، خلوت، حتي بي حركتي طبيعت آنجا بسيار اسفناك و غير قابل تحمل ....آباداني و دوباره جون گرفتن نفتچال آرزوي من است.
ادامه مطلب
(برگرفته از مجموعه ارزشمند "پار پیرار " اثر برادر گرانقدر " فرهود جلالی کندلوسی")
امسال اگر كمى سِرى پارِ وَشنى رِه ياد نكن
وقتى تِه لينگ چكمه دَره لينگ تلى رِه ياد نكن
اگر راحتتر مجنى پارِ سختى رِه ياد نكن
وقتى ماشينّه گاز دِنى پياده مجی رِه ياد نكن
آسفالت دنده 4 شونى جاده خاكى رِه ياد نكن
وقتى شونى ويلا پيش باغبونى رِه ياد نكن
آلو طلايى ره بخر تِرش هلى رِه ياد نكن
اتومبیل سوار بونی چاودارى رِه ياد نكن
وچيله ره انام دنى رسن سرى رِه ياد نكن
چراغ فندك تِه دس دره چراغ موشى رِه ياد نكن
پيمانكار شهرى بئى شه قراری رِه ياد نكن
اره موتورى ره بدى تور و چلى رِه ياد نكن
ته وضع خوبه ارباب بئى شه رعيتى رِه ياد نكن
باد كه به غبغب انگنى شه پنچرى رِه ياد نكن
ته دس اگر كار بر انه شه كارسازى رِه ياد نكن
چار شايى پول ته جيف دره شه فقيرى رِه ياد نكن
چار نفر رييس بئى مهربونى رِه ياد نكن
اگر د تا ره مز دنى شه مزگيرى رِه ياد نكن
چار تا كلاس سواد دارنى شه اتته چى رِه ياد نكن
چارتا غريب ره كه بدى شه محلى رِه ياد نكن
خويش و قوم ره غربت بدى احوالپرسى ره ياد نكن
زوون خارج ياد بئير مازرونى رِه ياد نكن
مارك و دلار ته جيف دره يك قرانى رِه ياد نكن
حسابدار شركت بئى ميرزاگرى رِه ياد نكن
مهندس زرعت بووش ورزگرى رِه ياد نكن
جبر و مثلثات بخون قرآن خونّى رِه ياد نكن
امسال اگر عاقل بئى پار خلى ره ياد نكن
چارتا عاقل ته دور دره گج رفق رِه ياد نكن
پير سرى توبه كنى شه جوونى رِه ياد نكن
شومينه گازى روشن کرنی كله دى رِه ياد نكن
پيتزا تنورى كه خرنى بچا بشتى رِه ياد نكن
وقتى خرنى فيله و رون قرمه و پى رِه ياد نكن
اگر ته ديم سرخى بزو پار زردى رِه ياد نكن
گيتار و تاره ياد بئير شه پس پسى ره ياد نكن
وقتى كه جاز گوش كنى شه اميرى رِه ياد نكن
تهرون بن ره لو شونى محله سى رِه ياد نكن
هر كجه خانى دور بزن كراد زمى رِه ياد نكن
وقتى زن و خنه دارنى شه عزبى رِه ياد نكن
خاخر بلوز شلوار نه مج شه روسرى رِه ياد نكن
اداره شونى كار سر وچه و شى رِه ياد نكن
د شو كه شوم بيرون خرنى شه آشپزى رِه ياد نكن
لوه دارنى ديگ نچسب مرس و قلى رِه ياد نكن
لباس که چمدون كنى شه دیونى رِه ياد نكن
خلاصه مطلب اينه شه كار و بار سر خداورى رِه ياد نكن


توضیح:تصویر سقا نفار مربوط به قبل از بازسازی سقف شیروانی آن در نوروز ۸۷
مطلب از دوست عزیز (نفت چالی):
يا پسر امالبنين و يا قمربنيهاشم...
اين نحوه توسل مردمياست كه ازكنار حسينيه و سقانپار مي گذرند.
نام امالبنين را زماني كه بچه بودم از زبان پدر و يا مادرم شنيده بودم و براي من آشنا نبود .( به جهت اينكه كم سنوسال بودم) سئوال نميكردم و اين اسم چند سالي برايم غريب بود. كم كم شناختم كه امالبنين يعني مادر پسران كه يكي از آنها قمر بني هاشم ابوالفضلالعباس (ع) بود. ما بچهها سقانپار را از آن آقا ابوالفضل(ع) مي دانستيم.
دههاول محرم خصوصاَ از شب هفتم به بعد جوانها به داخل سقانپار ميرفتند و به عشق و ياد آقا ابوالفضل (ع) عزاداري ميكردند. در كنار پلكان چوبي صندوق جمع آوري نذورات تعبيه شده است كه به نام صندوق ابوالفضل(ع) معروف است .
مردم اهالي چه آنجا ساكن و چه در مناطق ديگر ايران مهاجر باشند نذورات نقدي خودشان را كه بنام آقا با شد در آن صندوق مي ريزند الحمدولله همواره آن صندوق پر است.
وقتي عكس حسينه و سقانپار را در سايت ديدم اين مطالب به ذهنم رسيد كه لازم دانستم بنويسم تا براي هم سن و سالم ياد آور خاطرات گذشته باشد.يا پسر امالبنين و يا قمربنيهاشم.......{نفار= به جاي بلندي گفته ميشه كه روي چهار تا پايه و معمولاً با چوب ساخته مي شود. سقا= آب آور}
پیوند مرتبط:
تصویری از دبستان نفتچال http://tinypic.com/view.php?pic=j10i0h&s=5













